صراحتِ آرمانی
- مزخرفترین نویسنده و آشغالترین کتابی که میشناسی کییه و چییه؟
- خودت و کتابت.
«خوشمزههای شیرینزبون» یا «نوابغ ژورنالیسم در بهشتِ سرمایهداری»
بهاینجمله توجه کنین:
To usher in Seasame Street’s 40th year on air starting Nov. 10, First Lady Michelle Obama will be appearing on the show to continue to spread her Radical/Marxist/Fascist Message about planting gardens and eating vegetables
اینتحلیل درخشان که ظاهراً قراره یهجور جوکِ دستراستی ِ مککارتیستی نباشه، توی گزارش نفسگیر و مهیّج James Poniewozik* از تمایلاتِ گیاهخوارانهی مادام اوباما (30 سپتامبر 09) بهرشتهی تحریر دراومده. حالا اینکه چه رابطهیی هست بین مارکسیسم با فاشیسم و گیاهخواری با رادیکالیسم، و نویسندهی محترم چهطور تونسته از اونآسمون به اینریسمون برسه، دستکم منیکی نمیدونم! و مطمئناً نه مادام اوبامای گیاهخوار و نه ژورنالیستِ گوشتخوار عمدی ندارن در اینکه چشمشون رو بهروی بحرانِ جهانی غذا برای میلیاردها انسانِ گرسنه که در معرض مرگِ حتمی هستن ببندن، و کمی حولِ نوع غذا و طعم و رنگ و بوی گیاهی یا گوشتی ِ اون ابراز احساساتِ شاعرانه کنن.
* نویسندهی وبلاگ Tuned In در سایت Times
بچهها متشکریم
حضور علی کریمی و فریدون زندی در استیلآذین و میثم بائو در پرسپولیس و رجعتِ غلامرضا عنایتی و سیاوش اکبرپور به استقلال، نمونهی درخشانی از معکوسشدنِ فرار مغزها و بازگشتِ نوابغ ملّی ما بهدامانِ مامانِ وطن است.
20>8 یا 20<8
رادیو بینالمللی فرانسه گزارش کوتاهی دربارهی تبدیل «گروه 8» به «گروه 20» منتشر کرده و گسترش حوزهی تصمیمگیری، از 8 ابرقدرتِ اقتصادی به 20کشور رو گام مهمّی در مسیر دموکراسی ِ اقتصادیِ بینالمللی ارزیابی کرده. پیشاز RFI، لوموند دیپلماتیک هم مشابهِ چنین تحلیلیرو در یکمقالهی دقیقتر و ارزشمندتر ارائه کرده بود و از «پایانِ پروژهی امپراطوریِ آمریکا و آغاز جهانِ چندقطبی» خبر داده بود. (سرمقالهی لوموند دیپلماتیک- شمارهی ژانویهی 2009)
من بهلحاظِ کمّی با اینحرف موافقم، ولی ازنظر کیفی، آیا چنینترکیبی قابل اتکا هست؟ نگاه کنیم به مجموعهی اعضای گروه 20: در یکسو بریتانیا و آمریکا و ژاپن و فرانسه و آلمان، با تمامی معیارهای مدرنیته و توسعهی همهجانبهی سیاسی/اقتصادی/فرهنگی، و در دیگرسو اندونزی و آفریقای جنوبی و مکزیک و آرژانتین. آیا کفههای اینترازو متعادل هستن؟ آیا چنینترکیبی از «وزنِ» کافی برای تصمیمگیری و مدیریتِ اقتصادِ جهانی برخوردار هست؟ آیا عملاً قدرتِ تصمیمگیری بین اعضای اینگروه بهطور یکسان تقسیم شده؟
مسلماً جای خالی هند و برزیل که در گروه 8 احساس میشد، با تشکیل گروه 20 مرتفع شد؛ بهویژه اینکه برزیل طیّ دو-سه دههی گذشته با برنامهریزیِ درستِ اقتصادی تونست از یک اقتصادِ بستهی تکمحصولی به یکاقتصادِ پویای خلّاق برسه و هند در سایهی انقلاب IT به جایگاهِ مهمّی در تولیدِ جهانی رسیده، اما آیا توانِ اقتصادیِ چنینقدرتهای نوپایی، با آمریکا و ابرقدرتهای کهنهکار اروپایی برابره؟ پرسش مهمتر: آیا صِرفِ «برآورد/ارزشگذاریِ پولی» از قدرتِ تولیدِ اقتصادی، ما رو قادر میکنه که کشور کاملاً عقبموندهیی مث عربستان، با یکاقتصادِ نفتی/زیارتی (و نه توریستی) رو جزء قدرتهای اقتصادی که «شایستهی مدیریتِ اقتصاد جهان» هستن قرار بدیم؟
نکتهی دیگه اینکه اگه اقتصاد رو علاوه بر «تولید»، مرکّباز 2 پارامتر «توزیع» و «مصرف» هم بدونیم، نابرابریِ اعضای گروه 20 برجستهتر خواهد شد. کافییه بهجمعیتِ عظیم –و صدالبته گرسنهی– چین و هند (بهتنهایی بیشاز یکسوّم جمعیتِ جهان) نگاه کنیم.
بهعقیدهی من نفس ِ شکلگیریِ گروه 20 مایهی امیدوارییه، ولی کافی نیست.
•
پینبشت: گزارش مفصّل فرناز فصیحی از تظاهراتِ اوّلِ مهر دانشگاهِ تهران رو هم بخونین، چاپ والاستریت جورنالِ 29سپتامبر 09- کلیک کنید
پینبشت- 2: شماریاز دوستان ایمیل دادهن که چرا کامنتها بستهس؟ از لطفتون ممنونم، ولی اجازه بدین همینطور ادامه بدیم. مطمئن باشین به همهی شما سر میزنم، نوشتههاتون رو میخونم و اگه لازم دیدم کامنت مینویسم. مرسی.
یه شوخی ِ کوچولوی سوسیالیستی
بهاین عکس نیگا کن، بعد ببین میشناسیش؟ خیلی شبیهِ کارخونهدارای دورهی الیور توئیسته؟ نهبابا این «آیزایا برلین» معروفه، همون مدافع سرسختِ لیبرالیسم. اینقد اونجوری فکر کرده که همونشکلی شده

Sir Isaiah Berlin
کرّوبی
«…گویی هیچ خبرهیی حقّ انتقاد از شرایطِ کشور را ندارد و دهانِ آن خبرهیی که از هفتخوانِ شورای نگهبان گذشته و توانسته بهمجلس خبرهگان راه یابد را باید با خاک پر کرد تا مبادا جز بهمدّاحی و تجلیلاز شرایطِ موجود سخن بگوید» (لینک)
•
شاید خودشم ندونه چه جملهی تاریخیِ قِصاری گفته؛ منکه میگم…
کیم کارداشیان
موندم این کییه که هِی عکسشُ میذارن؟ چیزییَم بارش هَس یا –اونجوریکه من دیدم– فقط واسه بَکِ تمیزش خاطرخواه داره؟
گزارشگر تلویزیونِ بوشهر: «مردیکه زد رودستِ فردوسیپور!» یا «گزارش فوتبال بهسبکِ برزیلی»
عبدالله بزن اون ضربههای معروفِتُ! گل! گل! عبدالله! گل! خیلیممنون که حرفِ ما رو گوش کردی عبدالله!
•
دروازهبان چهجوری توپُ از زیر طاق کشید بیرون منم نمیدونم!
Georges Simenon
تا پیشاز 1918 بهمشاغل ِ مختلفی ازجمله شاگردی در کتابفروشی پرداخت، اما در ژانویهی آنسال در پی ِ بیماریِ پدرش ترکِ تحصیل کرد و در نشریهی Gazette De Liége بهعنوانِ خبرنگار مشغولِ کار شد. اینشغل بهاو امکان داد با گروهها و طبقاتِ مختلفِ مردم ازجمله افرادیکه در هتلهای ارزانقیمت اقامت داشتند، وقتشان در نوشگاهها سپری میشود و گهگاه گذارشان بهادارهی پلیس میافتاد سروکار پیدا کند و با منش و رفتارشان بهخوبی آشنا شود. این آشنایی بعدها زمانیکه نویسندهگی حرفهی اصلیاش شد بسیار بهکارش آمد. کار در گازت دو لیژ که روزنامهیی پُرتیراژ و عامهپسند بود باعث شد تا مهارتهای تندنویسی و ویرایش سریع ِ متونِ نوشتاریرا بهخوبی فرابگیرد. عادتِ تندنویسی تا پایانِ کار حرفهییاش با او ماند، بهنحویکه میتوانست یکرمانِ کاملرا تنها در سهساعت بنویسد و آمادهی چاپ کند.
[…] در سالِ 1930 شخصیتِ محبوب ِ آثارش، کمیسر مِگره، برای نخستینبار در داستانِ کوتاهیکه آنرا بهدرخواستِ ژوزف کِسِل Joseph Kessel برای چاپ در مجلهی کارآگاه Detective نوشت ظاهر شد […] یکیاز پُرکارترین نویسندهگانِ قرنِ بیستم بود. عادت داشت ساعتِ چهار صبح ازخواب بیدار شود و شروع بهنوشتن کند. اینکار را تا ظهر ادامه میداد و بقیهی روز را استراحت میکرد. بهاینترتیب میتوانست در هرروز 60 تا 80 صفحه مطلب بنویسد. آثار او مشتمل است بر بیشاز 200رمان، 150رمانِ کوتاه، یکسناریو برای باله و تعدادِ زیادی رمانِ عامهپسند که آنها را صرفاً برای کسب درآمد و با یکدوجین نام مستعار نوشته است. امّا شهرتِ وی بیشتر بهواسطهی 75رمان و 28داستانِ کوتاهی استکه کمیسر مگره قهرمانِ آنهاست.
منبع معنا و اقتدار مؤلف
یکنویسنده چهقدر باید بزرگ باشه تا بتونه چنان عظیم و متکثر فکر کنه که راه رو بهروی هر تفسیری از متنش باز بذاره؟ بهفرازیاز مصاحبهی نویل کاگیل با تی. اس. الیوت دربارهی اقتباس رابرت دونی از نمایشنامهی الیوت (سوینی آگونیستس) توجه کنین:
من: اصلاً فکر نمیکردم که نمایشنامه، معناییرا که او فهمیده بود دارد؛ اینکه هرکسی یک «کریپن» است… حیرتزده شدم!
الیوت: منهم حیرتزده شدم.
من: پس شما وقتی آنرا مینوشتید، معناییکاملاً متفاوترا درنظر داشتید؟
الیوت: واقعاً متفاوت.
من: با اینحال اجرای آقای دونی را قبول دارید؟
الیوت: البته!
من: ولی… ولی… مگر این نمایشنامه میتواند معنایی داشته باشد که شما قصد نکردهیید، که شما نمیدانستید چنینمعنایی دارد؟
الیوت: معلوم استکه میتواند!
من: ولی پس آیا میتواند آنمعناییرا که شما میخواستید نیز داشته باشد؟
الیوت: امیدوارم… بله، فکر میکنم دارد.
من: ولی اگر دو معنا متناقض باشند، آیا یکی درست نیست و دیگری غلط؟ آیا نباید حق با مؤلف باشد؟
الیوت: نه الزاماً! تو اینطور فکر میکنی؟ چرا یکی باید غلط باشد؟
… ایننگاه آنقدر برای من گیجکننده بود که نمیتوانستم آنرا بهحساب تواضع و فروتنی بگذارم. پس دستاز اینحمله کشیدم تا حملهی دیگریرا شروع کنم.
من: بهمن بگویید، آقای الیوت، «سوینی» کیست؟ او را چهگونه میبینید؟ او چهجور مردی است؟
الیوت: من او را مردی میدانم که در جوانی مشتزنی حرفهیی و تا حدّی موفق بوده، بعدها که پیرتر شده ازینکار کنارهگیری کرده و مشروبفروش شده.*
•
حرفِ قشنگِ الیوت منُ بهیادِ حرفِ قشنگِ پاپاهِمینگوی انداخت، وقتی خبرنگاری ازش معنای واقعی «پیرمرد و دریا» رو پرسید و اون جواب داد: «من کوشیدهام یکپیرمردِ حقیقی و یکدریای حقیقی و یکماهی ِ حقیقی بسازم؛ اگر اینها حقیقی باشند، پس همهجور معنایی میتوانند داشته باشند.»
__________________________________________
* مصاحبهی الیوت رو از اینجا نقل کردهم: اوله مارتین اسکیلاس؛ درآمدیبر فلسفه و ادبیات؛ ترجمهی مرتضی نادریِ درّهشوری؛ ص. 134- اصل مصاحبه هم در اینجا چاپ شده:
Nevill Coghill, “Sweeny Agonistes”, in Tambimuttu & Richard Mach (eds), T. S. Eliot: A Symposium (London: Frank & Cass, 1965), pp. 82-7
Le Monde Diplomatique: تریبونِ چپ
بهمرور زمان و در طولِ دههی 90 و در آستانهی هزارهی سوّم، ایننشریه بهارگانِ تمام متفکرینی تبدیل شد که علیرغم تفاوتهایشان بهنقدِ وضع ِ موجود میپرداختند. اینچنین استکه کوندِرا (رماننویسی که مدّتها «ضدّکمونیست» خوانده میشد) درکنار مارکز –ایندوستِ نزدیکِ کاسترو– قلم میزند و رژی دبره (یار چهگوارا) مقالهاش درکنار پل ماری دولاگرس (که گــُلیستی معتقد بود) چاپ میگردد.
(تاریخچهی لوموند دیپلماتیک)
Le Monde Diplomatique
سانسور در قرنِ بیستم دوشکل ِ کاملاً متضاد گرفت: از یکسو رژیمهای تُتالیتِر سعیبر محدودکردنِ دسترسی ِ همهگان بهاطلاعاترا داشتند و ازسوی دیگر برعکس در جوامع ِ دِمُکراتیک، سعیبرآن بود که با تولیدِ انبوهِ اطلاعات و غرقکردنِ گوشها در هیاهوهای خبری، آنچه اساسیست سانسور شود. اخبار سرگرمکننده، زندهگی ِ خصوصی ِ ستارهها، وضع هوا و ترافیک با درسایهقراردادنِ اخبار ِ واقعی، جای مقامهای امنیتی و سازمانهای اطلاعاتیرا گرفتند؛ شیوهییکه بسیار زیرکانهتر و مؤثرتر عمل میکرد و همچنان میکند. در یکجامعهی خفقانگرفته و محکومبهسکوت، هرفریادِ اعتراضی پژواگیعمیق مییابد، در جامعهی کرشده از هیاهوها، میتوان آزادانه فریاد زد ولی هیچکس آنرا نخواهد شنید. بدینترتیب بدونِ آنکه تجاوزی درظاهر بهحقوق و آزادیهای فردی صورت گیرد، جامعه بهسوی نوعی شبهخواب (کمای) عمومی هدایت میشود و همانندِ رژیمهای دیکتاتُری، افراد از یکیاز اساسیترین حقوق ِ خود محروم میشوند: امکانِ فهمیدنِ مسائل ِ مهمّ جوامع و جهان، برای انتخاب ِ صحیح درمیانِ آنها. شبح ِ سنگین ِ «تفکّر واحد» ازمیانِ همینمکانیزم استکه هرچهبیشتر برسر ِ جوامع ِ مدرن سایه میافگند…
(تاریخچهی لوموند دیپلماتیک: جنگِ اطّلاعات و نبرد برعلیهِ سانسور)
•
اگه هر متنیکه میخوندیم –هرقدر هم کوتاه– همینجور تکاندهنده و آگاهیبخش بود، امروز بهکجا رسیده بودیم؟
در ساعتِ 4 صبح
حالِ غریبی داره وقتی ساعتِ 4 صبح میری کوه، ساعتیکه زمین و آسمون اونقد تاریکه که توی سکوتِ محض کورمالکورمال بالا میری و فقط صدای سنگریزههای زیر پاتُ میشنفی؛ وقتیکه جز تو هیچکس اونجا نیس و تو دوس داری فکر کنیکه کوهِ بهاونبزرگی برای ساعتی فقط مالِ خودته؛ تا وقتیکه نفسبریده و عرقریزون برمیگردی، سیگاری روشن میکنی و چراغهای خیابونای شهر رو میبینی که یکییکی زیر آسمونیکه داره روشن میشه خاموش میشن، و موجوداتی ریزتر از مورچه که اونپایین دارن بالا میان.
یک گوشهی پاک و پُرنور
… امّا میدانست که همهاش هیچ بود و باز هیچ و هیچ و باز هیچ. ایهیچ ِ ما* که در هیچی، نام ِ تو هیچ باد. قلمرو ِ تو هیچ باد؛ ارادهی تو هیچدرهیچ باد، همانگونه که در هیچ است. در اینهیچ، هیچ ِ روزانهی ما را بهما عطا کن و هیچ ِ ما را هیچ مکن، همانگونه که ما هیچهای خود را هیچ میکنیم و ما را بهدرونِ هیچی هیچ مکن امّا از شرّ هیچی در امان دار، و باز هیچ. درود بر هیچ ِ سراپا هیچ**، هیچ با توست…
(ارنست هِمینگوی/ترجمهی احمد گلشیری)
* مقایسه کنید با دعای «ایپدر ِ ما که در آسمانی»
** مقایسه کنید با دعای «مریم باکره»
تأهّل بهسبکِ سیسیلی
شنبهشبا رستورانِ کُپاکابانا واسه زنامون قُرُق میشد امّا شبای جمعه مخصوص دوستدخترا بود.
(Goodfellas فیلم ِ مارتین اسکورسیزی)
شهرام شبپره میخونه: شبا میاد پشتِ شیشه با پیرهن حریرش/من و پسرای محلّهمون شدیم اسیرش
(ندارد)
عاشقانه
والستریت جورنالِ عزیز، هرشب که سرای زرنگارت را دقالباب میکنم، تو دلبرکِ زیرکِ بانمک، به گوشهی چشمی در چشمبرهمزدنی میفهمی که من ِ جهانِ سوّمی از یک خرابشدهی لعنتی در قلب آسیای روسیاه بهتو زل زدهام. آنوقت بزرگوارانه و از سر ِ ملاطفت، دستمرا میگیری و به Home Page ویژهی آسیا هدایت مینمایی. نازنینم، این باشعوربودنِ تو چهقدر لذّتبخش است.
خودباوری
مرکز جهان؟ همینجاست! اگر باور نداری متر کن؛ و بدان و آگاه باش که ما آنقدر مهمّیم که اگر یکروز ریشمان را نزنیم ژیلت ورشکست میشود.
وقتی تب ا.ن. واگیر میشود
انصاریفرد (اخویبزرگه) در 90: حتا ما توی AFC که بودیم مدیرای باشگاهای بزرگِ آسیایی و ژاپنی و عربی میومدن بامون عکس یادگاری میگرفتن بهخاطر اینکه رئیس پرطرفدارترین باشگاهای ایران و آسیا و حتا جهان هستیم.
سرو آزاد
زود رفتی آقای مشکاتیان، یهویی رفتی و بیصدا و ندا رفتی و ما نمیدونستیم که مسافر بعدی تویی که ما اصلاً فکرشُ نمیکردیم که ما اصلاً منتظر بودیم دوباره مث روزای خوش ِ چاووش سرودِ تازهیی بسازی که شجریان و ناظری بخونن و دوباره فریاد بکشن «ایران ایسرای امید» ولی بههمین سادهگی رفتی و الحق والأنصاف واسه مردن خیلی جوون بودی، نبودی؟
+ من سهتارتُ از سنتورت بیشتر دوس دارم، من آهنگسازیِ بیکلامتُ از باکلامت بیشتر دوس دارم، من ترکتازیِ قلندرانهت توی نوا و چهارگاهُ دوس دارم. من قدرتِ استعدادیابی تو رو دوس دارم، که از دلش «کشفِ» بزرگی مث ایرج بسطامی و اون آلبوم معرکهی «افشاریِ مرکّب» بیرون اومد. من درکِ شعرتُ دوس دارم، عاشق وقتیام که شجریان روی نتِ تو بالوپر میگرفت: «هرچه گفتیم جز حکایتِ دوست/در همهعمر، ازآن پشیمانیم/سعدیا بیوجودِ صحبتِ یار/همهعالم بههیچ نستانیم» و مردهی ثانیههایی هستمکه آواز بینظیر پریسا بهملکوت میرسید: «ازآنزمانکه بر این آستان نهادم روی/فراز مسندِ خورشید تکیهگاهِ من است» من تو نخ ِ اونهمه شبهای تیرهی دیریازم که با تو و شجریان سحر کردیم، وقتی تو غمانگیز میزدی و شجریانِ بغضکرده، از تهِ دل مویه میکرد: «شهر یاران بود و خاکِ مهربانان ایندیار/مهربانی کِی سرآمد، شهریارانرا چه شد؟/حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش/ از که میپرسی که دور روزگارانرا چه شد…»
++ یادته؟ خودت میخوندی: ایمیهن، ایداد! از آشیانات بوی خون میآورَد باد…
پروردگارا اینملّترا بهراهِ راست هدایت کن، وگرنه ما خودمان بهراهِ راست هدایتشان میکنیم.
(ندارد)